مختصر توك‌پایی توی كفش شاعران مداح

...پس كندری زمین خدمت ببوسید و برخاست و این قصیدۀ فریده را خواندن گرفت،‌ زیرا در آغاز شب از درد دندان امیر خبر یافته و این چكامه پرداخته بود:

دگر رهم شده بیدار چشم بخت امشب
كه رهنمون سوی خورشید شد مرا كوكب

بلی،‌ چو كوكب یاری كند عجب نبود
رخ امیر ببینند چاكران هر شب

رخ امیر درخشان‌تر است یا خورشید؟
بگو به منكر بی‌نور تا گشاید لب

هر آن بلا كه بخواهد خدای‌ناكرده
تو را رسد،‌ به تن «كندری» فتد، یارب

ز سبلتان تو كوته مباد یك سر موی
كدام سبلت ایشان رسیده تا غبغب

ز سبلتان تو هر موی خنجری باشد
چو سیخ گردد بر روی لب به وقت غضب

ز سهم آن پرد از چشم دشمنانت خواب
شود ز تیزیِ آن ریش متّكا هر شب

تو را ظرافت رایی‌ست آن‌چنان كه از آن
برای مور توان ساخت نیم‌شب جورَب(!)

شود مركّب چینی و دست مانی خشك
كشد چو نقش بدیعت سوار بر مركب

شود به طعم چو تریاك اگر عسل گیرند
در آن‌زمان كه تو را می‌كشد زبانه غضب

وگر تو بر سر مهری و لطف، از حنظل
شگفت نیست كه سازند چاكرانْت رطب

تو را ست رقّتِ قلبی كه از گلولۀ تو
شكار بیم ندارد به مرتع و مشرب

هَمَت مناعت طبعی كه گیری و بخشی
سه بار هدیه و صد بار وعدۀ منصب

ز عدل و داد تو در دورۀ تو هیچ كلاغ
ندیده‌ام كه زند بر پنیر و گردو لب

نه شاهباز به تیهو فروبرد چنگال
نه بر كبوتر قرقی فروكند مَخلب

نه گربه گیرد گنجشك و نه شغال خروس
به ترك عادت، آن قرص می‌خورد، این حب

وگر رسد به سر راهِ گربه‌ای موشی
به سینه دست نهد گربه با كمال ادب

كند تعارف و گوید: «شما بفرمایید»
سپس رود به جلو موش و او روان ز عقب

به غیر فتنۀ چشمِ سیاهِ مه‌رویان
كسی نه فتنه ببیند، نه شور و شین و شغب

برابرند دگر پینه‌دوز و القانی
برادرند دگر ترك و فارس، كرد و عرب

تویی كه ساوه انارش به نیكویی‌ست مثل
تویی كه از مَه شعبان عقب فتاده رجب

تویی كه تُرك به نان نام داده است چورك
و یا عرب به اوزوم نام كرده است عنب

تویی كه فتح و ظفر شد به نام اسرائیل
به ظرف شش شب و شش روز، وز تو نیست عجب

تویی كه گیوه خریده‌ست میرزا جعفر
تویی كه ریش حنا بسته است حاج رجب...

چه مدح گویم كاندرخور تو باشد آن؟
كه من طبیبم و كارم علاج نوبه و تب

مؤثر است مرا نسخه بهر نقرس و باه
مجرب است دعایم برای دفع جرب

چو آمدم پی درمان حضرت بونصر
به كار خویش اگر رو كنم بود اصوب

خدایگانا! من گرچه بوعلی گردم
به حق نی‌ام سببی بیش از هزار سبب

چو وصف قدر و كمالت نمی‌رسد به كمال
ز جان و دل به دعا ختم می‌كنم مطلب

الا كه از پس اسفند تا بوَد نوروز
الا كه تا قمر آید به خانۀ عقرب

الا كه تا بوَد انگشتِ كوچكِ پاها
همیشه میخچه و بادكرده نیم‌وجب

الا كه سوی ترقی ز راه دانش و فضل
كمی چاخان بود و رو، هزار بار اقرب

الا كه تا نشده صنعتی هنوز این ملك
دگر به مفت گران بشمرند شعر و ادب

الا كه تا بوَد از شیر، ماست، دوغ، كره
الا كه تا به زنان مایل است مرد عزب

بهار خاطر بونصر را مباد خزان
هماره زندگی‌اش جفت كام و عیش و طرب

چلوكباب محبان ز دولتِ تو به‌راه
چنان‌كه بهرۀ خصمانْت جوع باد و تعب

برم چكامه به پایان و بهر حسن ختام
سلامت تو بخواهم به جان حسن طلب

چون میرمشعل كندری چكامه به پایان برد، صدای آفرین و احسنت از حاضران برخاست و شگفتی‌ها نمودند. جز امیر بونصر كه همچنان دست بر گونه داشت و شكایت هزارگونه...

عماد خراسانی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید