یک نان جو

890.jpgابراهیم نام دیوانه‌ای در بغداد بود. روزی وزیر خلیفه او را به دعوت برده بود. ابراهیم خود را در آن خانه انداخت، یک قرص نان جو به دست ابراهیم بیفتاده بخورد. زمانی بگذشت، گفتند: یاقوتی سه مثقالین گم شده است، مردم را برهنه کردند، نیافتند. ابراهیم و جمعی دیگر را در خانه کردند، گفتند: شما به حلق فرو برده باشید، سه روز در خانه می‌باید بود تا از شما جدا شود.

روز سیم خلیفه از زیر آن خانه می‌گذشت، ابراهیم بانگ زد که ای خلیفه، من در این خانه قرص جوی خوردم، سه روز است محبوسم کرده‌اند که یاقوتی سه مثقالین بردی. تو که آن همه نعمتهای الوان، به ناحق خوردی، با تو چه‌ها کنند؟!

عبید زاکانی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید