گفت و گوی مرغ و خروس امروزی!

816.jpgمرغکی خوشگل میان بســـــترش
درد دل می کرد شب با شوهـرش

قصه ها می گفت از عشق و جنون
ناله سر می داد از دنیــــای "دون"

اه از شیرین حکایت می نـــــمود
یک زمان می گفت: این مجنون که بود؟

(ساعتی می گف: تاجــت رو برم
هیــــــکل مانند کاجـــــت رو برم!)

گاه هم با عشوه ای چون نوعروس
چشمکی می زد برای آن خـروس!

صحبت از تخم اش که می شد ناگهان
اشک شوق از چشم او می شد روان

گوییا معشوقه ی فرهـــــــــــــاد بود!
چون که در کار خودش استــــاد بود!

رو به شوهر کرد و پس این گونه گفت:
گوش کن ای شوهر گردن کلفــــت!

گرچه در ظاهر تو هستی جنس نر
پس چرا امروزه این نسل بشـــر ،

کودک و مرد و زن و پیر و جـــــوان
کاسب و دانشجو و شخص فلان...

از خوشی های جهان دل کنده اند
کلّهم خواهــــان تخم بنــــــده اند!

تخم من در مملکت چون کیمیاست
بر سر آن تازگی غوغا به پاســـت!

تخم مرغ دانه ای سیـــــصد تومن
"گاو نر می خواهــــد و مرد کهن!"

الغرض،آن قدر گفت و گفت و گفت
تا که خر گردید شوهر مفت مفـت

پس نوک اش را برد سوی گوش او
بار دیگر گفت: ای شیـــــطان بگو،

از چه هرساعت به وقت صبح و شام
می روی با شوق روی پشــت بام؟!

دایمـــا آواز می خوانـــــی چــــــرا؟
چیســت از این کار مقصود شما؟!

حتــــــــم دارم بیـن تو با مرغ ها
هست رازی در مــــیان ای ناقلا!

تو، به غیرت شهره بودی یک زمان
پس چه شد آن غیرتت ای پهلوان؟

بین صـــــدها مرغ نامــــحرم چـــرا،
می شوی مشغول خواندن بی حیا؟!

تو نمی دانی مگر ارشاد چیــست؟
یا ممیز را نمی دانی که کیــست؟!

تا شنیــــــدی قدقــدٍ مرغــــی زدور
عاشق او می شوی آن هم چه جور!

کـــــو پلیس و کو صد و ده! ای فلان؟
(خیس کردی جای خود را بی گمان!)

***

آن خروســــک نعره ای زد ناگهــــان
از ته ِدل عینــــــهو شیــــــــر ژیــــان

(نعره که نه! قوقولـــی قوقو نمـــــــود
مولوی هم کی چنین شعری سرود!؟)

گفت بـــس کن ای عجـــوز حیـــله گر
عیب خود را هم ببین یک مختــــــــصر

گرچه مــــی خوانی برای مـــن کُری
بی گمان از چیز دیگر دلــــــــــخوری!

اندکـــــــی پایین بیـــاور (اون صدات)
بنده می دانم که می سوزد (کجات!)

مــن اگر از روی دیــــوار کســـــــــی،
روز و شب ها رفته ام بالا بســـــی،

اولا دارد ثـــواب ایــــــن کــــــار من
مثل زنـــگ(ساعته) گفـــــــتار من

ثانیا هنــــــــــگام خوانـــــدن دایما
بسته باشد هر دو تا چشمان من!

برسر تو لیک برپا محشــــری ست
رانِ تو در دست هر نرهّ خری ست!

سیـــــــنه ات را می کند یارو کباب
می خورد همراه آن پیکی شراب!

(بیت بالا یک کمی گر چــــیز بود
کاسه ی صبر طرف لبــــریز بود!)

یا به نزد مرد صاحـــــب خانه مان،
آن که باشد تا حدودی چش چران!

تخم خود را با فشـــــــاری از عقب
می کنی پرتاب بیش از یک وجب!

بس کنم یا که بگویم بیــش از این
(جوجه جان! لطفا سر جایت بشین)

پس بدون شک مفاسد جای توست
توی بنــــد بانوان ماوای توســـــــت!

راشد انصاری

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید