پدر یا پمپ بنزین؟ کدام خطرناک تر است؟

2823.jpgراستش من اهل سیگار و دود این جور چیزها نیستم و دوستانم همیشه بچه مثبت یا بچه ننه صدایم می کردند و عده ا ی هم دائما نگران شکستن النگوهایم بودند، ولی یک برادر بزرگتر دارم که او هم مثل خود من اهل این جور چیزها نیست. اما برادر کوچکترم ،بعضی وقت ها ، یواشکی دود می کند.آن هم بدور از چشم پدر و مادر. میگوید فلسفه اش این است که من حاضرم توی پمپ بنزین سیگار بکشم، اما نه جلوی پدرم . نمی دانم شاید فکر می کند خطر انفجار پدر ازپمپ بنزین بیشتر است. یادم می آید اولین باری که مادرم از روی دلسوزی و نه از جنبه های دیگر، یک نخ سیگار در جیب برادرم پیدا کرد، و بنا بر فرضیه مشهورآن دوست عزیزمان که اهل خیابان است (اشاره ام به شخص خاصی نیست) که می گوید آن کسی که سیگار در جیبش دارد حتما همان کسی است گه سیگار می کشد ،مثل خانم مارپل ، که از دیدن مردی با شوره ی سر ، پی به وجود شامپو صدر صحت برده باشد، در کسری از ثانیه مکاشفه کرد و به پدرم گفت که ای وای خاک بر سر شدیم وبیا ای مرد بی غیرت که پسرت معتاد شد . پدرم که این حرف را شنید، سیگاری از جیب درآورد وشروع به کشیدن کرد و در حالی که حلقه های دود را از بینی بیرون می داد، به او گفت : ولش کن خانم جان ، پس فردا زن می گیرد ، آن وقت بهترین چیزی که می کشد همین سیگاراست...

مادر ، هیچ نگاه زن اندر شوهری به پدر نینداخت و وقتی دید کاری از دستش برنمی آید و از چیتوز، بخار بلند می شود ولی از این مرد نمی شود ، دست به دامن پدربزرگ شد. آخر منطقی بودنش زبانزد عوام بود. آن بنده خدا هم یک روز آمد پیش برادر مفلوک ما، به او گفت : پسرم ، دیگر سیگار نکش. برادر ما هم دیگر سیگار نکشید. راستش تا یک هفته غذا هم نمی خورد. چنان رفته بود روی ویبره ، که بدنش مدام می لرزید. ما هم که نمی دانستسم ستینگ اَش کجاست، بلد نبودیم از حالت ویبره خارجش کنیم. تا اینکه یک بار ری اِستارت اَش کردیم؛ درست شد.

یادم می آید زمانی که بچه بودم از پدرم پرسیدم که چرا سیگار می کشد. سیگاری آتش زد و گفت: بزرگ شدی، مرد شدی می فهمی.
یادم می آید همیشه وقتی چشمش به من می افتاد این بیت را میخواند:« پدری با پسری گفت به قهر- که تو آدم نشوی خاک به سر ». کلا خانواده ی ما خیلی منطقی هستند و این پاسخ های منطقی جزئی از ارثیه ی خانوادگی ما است. بعد ها که بزرگ و مرد شدم، باز هم با اینکه نفهمیده بودم ، اما از ترس اشعار کوبنده اش و بیت آخر « من نگفتم که به جایی نرسی گفتم آدم نشوی خاک به سر » با نگاهی عمیق و لبخندی سرشار از فهم و شعور به سیگار کشیدنش نگاه می کردم و میوه ی رضایت را از چشمانش می چیدم.

واقعیتش را بخواهید، من نمی دانم چرا نباید سیگار کشید. بارها ازاین دکترهای با ادب اتوکشیده ی درون تلویزیون شنیدم که از مضرات سیگار می گفتند مثلا : تنگی نفس، خراب شدن دندان ها، ضعیف شدن بدن، ناباروری وسکته؛ اما همان پدر بزرگ منطقی بنده که هفتاد سال است سیگار می کشد، هم نفسش از ما بهتر است هم دندان هایش سالم تر است، هم از ما قوی تر است و تازه هفت تا هم بچه دارد یکی این هوا. فقط یکی دو بار ناقابل سکته کرده و کنترل یک طرف بدنش را جا گذاشته است. بگذریم، من اگر سیگاری بودم و می فهمیدم پسرم سیگاری شده است، یک روز دستش را می گرفتم و همچین با کلاس می آوردمش پیش خودم، دو نخ سیگار در می آوردم، روشنش می کردم و با هم می کشیدیم بعد خیلی آرام به او میگفتم : پسرم، مشکلت چیست؟ بعد خیلی مهربان با او، صحبت می کردم و در انتها و کاملا منطقی یک دفعه سیگارم را روی دستش خاموش می کردم و محکم توی گوشش می زدم تا بفهمد که چرا هنوز کسی جلوی پدرش سیگار نکشیده است، حتی آن هایی که در پمپ بنزین هم سیگار میکشند.

علی خذری

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید