ماجرای پخمه و نخبه

1666.jpgپخمه و نخبه دو همکلاسی بودند که از ضریب هوشی و استعداد یکسان برخوردار بودند ولی در ‌‌نهایت یکی شد پخمه، یکی شد نخبه.
معلم: نخبه جان انشا تو بخون.
نخبه یک دانش آموز لاغر خجالتی با عینک بزرگ است که پای تخته می‌آید و انشای خود را می‌خواند.
نخبه: موضوع انشا؛ در آینده می‌خواهید چه کاره شوید؟ بر همگان واضح و مبرهن است که ما می‌خواهیم ادامه تحصیل بدهیم و در آینده نخبه شویم و برای خود و جامعه‌مان مفید واقع شویم. من در این انشا حتی می‌توانم بگویم علم بهتر از ثروت است و حتی می‌توانم بهار را توصیف کنم و بگویم تابستان خود را چگونه گذرانده‌ام. یعنی من این‌قدر نخبه هستم که در یک انشا می‌توانم تمام موضوعات را بگنجانم. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که علم بهتر است و باید در بهار و تابستان به جامعه‌مان خدمت کنیم.
معلم: آفرین. بیست. برو بشین. پخمه تو بیا پای تخته.
پخمه: آقا اجازه با ما بودید؟
معلم: مگه تو این کلاس پخمه‌ی دیگه‌ای به جز تو هست؟
پخمه:‌ ذها؟
معلم: هیچی بیا انشا بخون.
پخمه پای تخته می‌آید و انشای خود را می‌خواند.
پخمه: موضوع املا، در آینده می‌خواهید چه کاره شوید؟ بر همگان مبرهن است که ما مزغ خوبی هستیم و در آینده می‌خواهیم فرار مزغ‌ها کنیم.
معلم: عزیزم مغز نه مزغ.
پخمه:‌ ها؟
معلم: تو اصلا می‌دونی مغز یعنی چه؟
پخمه:‌ ها؟
معلم: مغز عزیزم. مغز. داخل کاسه سره.
پخمه:‌ ها؟
معلم: پای تخته بنویس مغز.
پخمه:‌ ها؟
معلم: عزیزم مغز از سه حرف تشکیل شده. میم. غین. زا. حروفشو بکش م. غ. ز
پخمه: ‌ها؟
معلم: هیچی تو برو همون فرار مزغ‌هاتو انجام بده.
پخمه: بعله. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که علم بهتر است یا ثروت؟
معلم (رو به نویسنده): تو اصلا می‌دونی استعداد و ضریب هوشی یعنی چه؟ از برابری چه تصوری داری؟ چرا می‌گی این دو تا استعدادشون برابره؟
نویسنده:‌ ها؟

نه تنها استعداد و هوش این دو نفر با هم برابر بود بلکه شرایط دیگرشان هم یکسان بود.
پخمه و نخبه جلوی در مدرسه ایستاده‌اند.
پخمه: چرا این عادت بدت رو ترک نمی‌کنی؟
نخبه: چه عادتی رو؟
پخمه: عادت تیزهوش بودنت رو.
نخبه: خیلی خواستم ترک کنم ولی می‌دونی دست خودم نیست.
پخمه: پس دست کیه؟ ببینم نکنه دست منه؟
نخبه: هیچی پخمه. تو زیاد به مغزت فشار نیار ضربه مغزی می‌شی.
پخمه: ضد ضربه رو مغزم نصب کردم. راستی تو این‌جا منتظر کی هستی؟
نخبه: شاید امروز بابام با دوچرخه بیاد دنبالم.
پخمه: خوبه وایسا. می‌خوای برسونمت. راننده‌مون با لیموزین بابام اومده دنبالم.
نخبه: نه نمی‌خواد. فوقش پیاده می‌رم.
پخمه: خوش به حالت. دکتر به من گفته پیاده روی نکن. وزنت کم می‌شه. من رفتم.
نخبه: راستی لیموزینتون چند تا در داره؟
پخمه: سه تا یا هفت شایدم یکی. می‌شمرما ولی هر دفعه یادم می‌ره.
نخبه: بیشتر بشمر.
پخمه و نخبه از هم جدا می‌شوند.

پدر و مادر نخبه تمام تلاششان را می‌کردند که نخبه به موفقیت‌های چشمگیر دست پیدا کند. ولی خودش همکاری نمی‌کرد.
نخبه از در خانه وارد خانه می‌شود.
نخبه: سلام. من اومدم.
مادر و پدر نخبه روی کاناپه لم داده‌اند.
مادر نخبه: اَه. این پسر دوباره اومد. الان بازم حتما می‌خوای بگی تو مدرسه تشویقت کردن. نمره‌هات دوباره بیست شده. معلما می‌گن تو استعداد درخشانی و از این مزخرفا؟
نخبه: ولی من که چیزی نگفتم.
مادر نخبه: نه بیا چیزی‌ام بگو. برو از بچه‌های مردم یاد بگیر. سالی سه تا سه تا تجدیدی می‌آرن. نمره‌هاشون همه زیر دهه. من جلوی در و همسایه نمی‌تونم سر بلند کنم. همه می‌گن پسرتم آخرش مثل پدرش نخبه می‌شه و می‌افته گوشه‌ی خونه.
پدر نخبه (روزنامه می‌خواند از پشت روزنامه نگاهی به نخبه می‌اندازد): ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند. بچه‌جون درس نخون دکتراشم بیکارن. بچه جان درس نخون تا در آینده یه کسی بشی واسه خودت. وگرنه مثل من یه دکتر بی‌کار می‌شی.
مادر نخبه: بابا برو کف بازار. نون تو بازاره. صد دفعه گفتم از این درس و علم چیزی درنمیاد.
نخبه: اما من به علم علاقه دارم. ناسلامتی من نخبه‌ام.
مادر نخبه: از امروز حق نداری دست به کتاب بزنی.
نخبه: من بدون کتاب می‌میرم.
مادر نخبه (به پدر نخبه آرام): باید از امروز ببندیمش به تخت تا ترکش بدیم. طفلک پسرم. خدا ازت نگذره رفیق ناباب ببین چه بلایی سرش آوردن.
پدر نخبه: رفیق ناباب جای خود؛ ولی از کتاب خوبم نباید غافل بشیم. نمی‌دونی کتاب خوب چه بلاهایی سرآدم می‌آره از صدتا رفیق ناباب هم بدتره. وای چه روزایی داشتیم وقتی کتاب خوب می‌خوندیم. چه کتابایی.
نخبه از کیفش یک کتاب در می‌آورد که بخواند. پدر و مادر کتاب را به زور از دستش درمیاورند و او را می‌گیرند و با خشونت به تخت می‌بندند.

و این طوری شد که نخبه مجبور شد از خونه‌شون فرار مغز‌ها بکنه و به همسایه‌ها پناهنده بشه البته هیچ همسایه‌ای اون رو قبول نکرد. آخرش هم رفت توی یه رستوران ظرف شور شد. مرده شور برده. ولی پخمه با عزت و احترام مثل یه مرد تو خونه خودشون موند و مدیر شد. اینو می‌گن استعداد.

علی‌رضا لبش

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید