لباس‌های من یادت نره!

1972.jpgیکی از بچه های رزمنده هیکل کوچکی داشت. یکی از خصوصیات اخلاقی اش این بود که زیاد میخندید و خیلی شوخی میکرد، اما این شوخی به شکلی نبود که از حد بگذرد و باعث ناراحتی دیگران شود. یک سره تمام فکر و ذکرش این بود که دل بندگان خدا را شاد کند، آن روزها اتفاقات جالبی داخل اردوگاه افتاد. مثلا یکی از آن ها این بود که لباس های بچه ها یواشکی شسته می شدند و نیمه شب کفش ها براق می شدند.

خلاصه کلی اتفاق خوب پنهانی می افتاد. رزمنده شوخ وقتی این اتفاقات جالب را می دید میخندید و می‌گفت: «بابا این کیه که شبا زور و بازو در میاره و لباس بچه ها و ظرف های غذا رو میشوره؟» گاهی هم میگفت: «آقای زورو! لطف کن امشب لباس های من رو بشور و پوتین هام رو هم واکس بزن».

بعد از عملیات، وقتی علی قزلباش همان رزمنده شوخ طبع شهید شد یکی از بچه ها با گریه گفت: «بچه های یادش به خیر چقدر قزلباش زوروی گردان رو مسخره میکرد، زورو خودش بود و منو قسم داده بود به کسی چیزی نگم».

دیدگاه ها

با سلام حقیقتا داستان هایی که از شهدا گذاشتید هم آموزنده ست و هم زیبا و خواندنی اجرتون با شهدا.

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید