عینک

2552.jpgشخصیت ها :
1- مرتضی : پسر کوچک و باهوشی که پس از فوت مادر و تجدید فراش پدر با مادربزرگش زندگی می نماید . حساس _ خیال باف .
2- مادربزرگ: زن کهنسال _ مهربان_ در این اواخر چشم هایش کم سو شده و مرتضی در تلاش است برای او عینک تهیه کند.
3- مرد خیاط: مردی 50 و اند ساله _ عینکی _ دیسیپلین.

طلوع تصویر:
1- داخلی _ خانه مادربزرگ_ روز
تصویر روی در حمام مکث کرده صدای شرشر آب به گوش می رسد. صدای مرتضی را می شنویم :
صدای مرتضی: مادر بزرگ ... مگه دارین رخت می شورین...
صدای پیرزنی به گوش می رسد:
صدای مادربزرگ : مرتضی تو دیگه بچه نیستی ... نباید با خاک باغچه بازی کنی!
صدای مرتضی: فکر کردم شاید تو خونمون گنج باشه... می خواستم با پولش یه عینک بخرم ... خودتون گفتین پولدارا گنج پیدا می کنن.
صدای مادر بزرگ: اینو گفتم که دست از سرم ورداری(خنده)

2- داخلی /خارجی_ خانه مادربزرگ- روز(ادامه)
اتاق نسبتاَ محقری است. مرتضی را می بینیم که با حوله ای خود را پیچانده و مادربزرگ موهای او را به صورت نه چندان ملایمی خشک می کند. مرتضی می گوید:
مرتضی:مادربزرگ... هیچ می دونین من تا سی سالگی کچل می شم!
مادربزرگ: خدا نکنه.
مرتضی: نمی پرسین چرا؟
مادربزرگ (ا اکراه): چرا؟
مرتضی: چون هر بار که شما سر منو می شورین این همه موی منو می کنین( اشاره با دست) دیگه تا سی سالگی مویی برام نمی مونه(خنده)
مادربزرگ: قرار نیست تا سی سالگی من تو رو حموم کنم ... خودت بزرگ می شی... شادوماد می شی .
مرتضی: من که هیچوقت خونه بخت نمی رم(مادربزرگ می خندد)
من دلم نمی خواد وقتی بزرگ شدم زن بگیرم... چون اگه زنم مرد... نمی تونم مث بابا پسرم رو بفرستم خونه مادربزرگش...
مادربزرگ: تو هم بی تقصیر نبودی... حاضر جوابی که می کردی...هر شب جاتو خیس می کردی... هر کی ندونه من که می دونم اینارو عمداً می کردی ببین پسرم! پدرت جوونه ... باید یکی باشه که بهش برسه ... مردی که زن داره دنیاش فقط یه رنگه.
مرتضی (با استهزاء): مثلاً چه رنگی؟
مادربزرگ: خاکستری.
مرتضی(با تمسخر): حتماً شما هم دنیارو خاکستری می بینین چون شما هم مرد ندارین.
مادربزرگ:دنیای من همیشه خاکستری بوده ... ولی کاش مجبور نبودم دنیا رو این رنگی ببینم.
مرتضی: پس دوست داشتین دنیا رو چه رنگی ببینین؟
مادربزرگ: سبز!

3- داخلی _ خانه مادر بزرگ _ روز
مرتضی در حال جمع کردن کیف مدرسه اش است. مادر بزرگ در حالیکه شلوار مردانه ای در دست دارد وارد کادر شده و می گوید:
مادربزرگ: دندونت خوب نشد؟
مرتضی: کم مونده بود دندونم بشکنه... مادربزرگ! شما واقعاً سنگ به اون بزرگی رو بین اون همه نخود ندیدین؟
مادربزرگ: من دیگه پیر شدم. چشام خوب نمی بینه.
مرتضی: کاش اون روز از باغچه یک گنج پیدا می کردم تا براتون یه عینک می خریدم.
مادربزرگ: پسرجون من دیگه عینک می خوام چی کار...
مرتضی: ولی مادربزرگ اگه عینک نخرین شاید زبونم لال کورشین ها ... خودم تو کتاب فیل عینکی خوندم ... فیله هم چشاش ...
مادربزرگ: اگه قراره کسی کور بشه عینک نمی تونه هیچ کاری بکنه ... تو هم پاشو دیگه ... سر راهت این شلوار رو بده خیاط واست کوچیکش کنه ... شلوار پدربزرگته! اگه بگی نوه هاجری خودش می فهمه.

4- داخلی /خارجی _ دکان خیاطی _ روز
مرد خیاط در مغازه سرگرم کاری است. در این هنگام مرتضی در حالیکه همان شلوار را در دست دارد وارد مغازه می شود. با ورود به مغازه متوجه عینکی که مرد خیاط به چشم دارد می شود. مرد عینکی را که به چشم دارد بر روی میز گذاشته و عینک دیگری را که نوتر است به چشم می زند. مرتضی می گوید:
مرتضی (باتعجب): هر دو مال شماست.
مرد: چی؟
مرتضی: عینکها...
مرد: خب آره ...
مرتضی: شما یک نفرین دو عینک را می خواهید چیکار؟(زیرکانه) من اگر جای شما بودم( اشاره به عینکی که روی میز است) اون عینکو می نداختمش دور... آخه خیلی کهنه شده...
مرد: ولی من به هر دوش نیاز دارم.
مرتضی(زیرلب): خسیس.

5- داخلی _ خانه مادربزرگ(خیال مرتضی)
مادر بزرگ در حال سوزن نخ کردن است. ناموفق است. در این هنگام مرتضی وارد کادر می شود. چیزی در دستش قایم کرده. در کنار مادر بزرگ نشسته و به او می گوید:
مرتضی: مادربزرگ! چشاتو ببند.
مادربزرگ: چی شده مرتضی؟
مرتضی: مادربزرگ زود باش دیگه... اگه دیر بجنبی منصرف می شم ها.
مادربزرگ چشم هایش را می بندد. مرتضی عینکی را که در دست دارد به چشمان مادربزرگ می زند.
مادربزرگ چشمانش را باز کرده و متوجه عینک می شود. با خوشحالی به مرتضی می گوید:
مادربزرگ: مرتضی این مال منه؟ یعنی تو اینو برای من گرفتی؟
مرتضی (خوشحال): بعله.
مادربزرگ: دستت درد نکنه ... تو چقدر مهربونی ... حالا می فهمم که تو راست می گفتی... تو مقصر نیستی... همه تقصیرها گردن پدرته. اگه اون تو رو دوست داشت زن نمی گرفت.......................... من نمی دونم چرا پدرت قدر تو رو ندونست.
تصویر به چهره بشاش مرتضی نزدیکتر می شود. در این هنگام صدای مادربزرگ را می شنویم که می گوید:
صدای مادر بزرگ: مرتضی!...مرتضی!

6- داخلی/خارجی_ خانه مادر بزرگ_ روز (ادامه 5)
با صدای مادربزرگ مرتضی به خود می آید. مادر بزرگ را می بیند که در گوشه اتاق در حال پاک کردن برنج است.
مادربزرگ: بیا یه کم به من کمک کن...
مرتضی به نزد او رفته و می گوید:
مرتضی: مادربزرگ من قول می دم حتماً برات یه عینک خوب بخرم... ولی تا اون موقع با چشمهای من دنیارو ببین...
و سپس سرش را از زیر بازوی مادربزرگ به طرف دیس برنج نزدیک کرده و در پاک کردن برنج به او کمک می کند.

7- داخلی/خارجی_ دکان خیاطی _ روز
مرتضی وارد مغازه خیاطی می شود. به مرد خیاط سلام می دهد.
مرتضی: سلام...
مرد خیاط: سلام ... اومدی شلوارت رو بگیری؟
مرتضی: مگه حاضره؟
مرد خیاط: بعله... صبر کن... الان برات پیداش می کنم.
مرد دوباره عینکهایش را عوض کرده و از گوشه ای از کمد، شلوار مرتضی را پیدا کرده و به او می دهدو سپس می گوید:
مرد:بیا پسر جون این هم شلوارت... مبارکت باشه...
مرتضی: دستتون درد نکنه.
مرتضی کمی درنگ می کنه. مرد خیاط می گوید:
مرد : چیزی شده؟
مرتضی: راستش... شما نمی خواین اون عینک رو بندازین دور... آخه اون که کهنه اس... به چه دردتون می خوره...می دونین من اگه جای شما بودم...
مرد: فعلاً که تو جای من نیستی.
مرتضی (با حسرت):بعله...

8- داخلی _ خانه مادربزرگ _ شب
مادربزرگ در رختخواب نسبتاً مندرسی دراز کشیده. مرتضی داروهایی به او می دهد. مادربزرگ می گوید:
مادربزرگ: مرتضی چرا شلوارت را نمی پوشی ... ببینم بهت چه جوری میاد...
مرتضی نگاهی تلخ به مادربزرگ می کند. مادربزرگ که متوجه شده می گوید:
مادربزرگ: اگه دلت نمی خواد نپوش... منم پاشم شام رو بیارم...
مرتضی: مادربزرگ شما بنشینین... من خودم همه چیز رو می یارم...
مادربزرگ: می ترسی دوباره بخورم زمین... نترس پسرجون اون هم اتفاقی بود... یک هو چشمم سیاهی رفت.
مادربزرگ(با لبخند): نه پسرم... تو پیری از این جور اتفاقها زیاد پیش میاد.
مرتضی:پس اون وقت من اصلاً دلم نمی خواد پیر بشم...

9- داخلی/خارجی_ دکان خیاطی_ روز
مرتضی (در مسیر برگشت از مدرسه) از پشت ویترین داخل مغازه را می پاید. مرد خیاط متوجه او شده با نارضایتی سری تکان می دهد. بعد از مدتی مرتضی از مغازه دور می شود.

10- خارجی _ خانه مادر بزرگ _ روز
مادر بزرگ در حیاط در حال شستن لباس است. مرتضی نیز شلنگ آب را گرفته و به او کمک می کند. در این هنگام مرتضی می گوید:
مرتضی: مادربزرگ اگه شما یه روز بدونین من دزدی کردم مثلاً یه چیز کوچولو از دستم ناراحت می شین؟
مادربزرگ: خدا نکنه... دزدی که کوچیک و بزرگ نداره... دزدی دزدیه.
مرتضی: اگه به اون چیز خیلی نیاز داشته باشم چی؟ اگه راهی برام نمونده باشه؟
مادربزرگ:هیچ کس چیزی رو که نیاز نداره نمی دزده... اصلاً تو چرا این سوالو از من می کنی؟
مرتضی: هیچی ... همینطوری...
سپس مرتضی مأیوسانه به فکر فرو می رود.

11_ داخلی _ فضای یک سالن _ روز (خیال مرتضی)
مرتضی را می بینیم که با لباس زندانیان بر روی سکویی ایستاده. در این هنگام در حالی که مرد خیاط طناب دار را به گردن او می اندازد مردی آن طرف تر می گوید:
مرد: آقای مرتضی پناهی ... شما به جرم دزدی عینک آقای خیاط محکوم به اعدام می شوید...
در این هنگام صدای مادر بزرگ را می شنویم که می گوید:
مادربزرگ:اِ ...مرتضی!... این چه کاریه؟
مرتضی با صدای مادربزرگ به خود آمده و متوجه می شود که شلنگ آب را روی سر و صورت مادر بزرگ گرفته بلافاصله شلنگ آب را کنار گرفته و می گوید:
مرتضی: ببخشین ... حواسم نبود...
مادر بزرگ سری تکان داده و چیزی نمی گوید.

12_ داخلی/خارجی _ دکان خیاطی _ روز
مرتضی را می بینیم که در کنار مغازه خیاطی نسشته. مغازه بسته است. تا اینکه مرد از راه می رسد. نگاهی عصبانی به او کرده و درب مغازه را باز می کند. مرد خیاط و به دنبال او مرتضی وارد مغازه می شود. مرد با عصبانیت می گوید:
مرد:پسرجون ... من از دست تو چیکار کنم...
مرتضی پارچه بقچه مانندی را که در دست دارد روی میز پهن می کند. درون آن چند عدد تیله و اسباب بازی محقر به چشم می خورد. سپس می گوید:
مرتضی: راستش می خواستم اینارو با اون عینک عوض کنم.
مرد: من نمی دونم تو چرا به این عینک من گیر دادی؟
مرتضی(کمی عصبانی): من می خوام اینا رو با اون عینک عوض کنم.
مرد: پسرجون... اینا که به درد من نمی خورن.
مرتضی(امیدوار):خوب بدینش به پسرتون.
مرد: ولی پسر من سی سالشه. اینارو می خواد چیکار!
مرتضی: خب بدین به نوه تون... خیلی خوشحال میشه ها... فکر نکنین اینا چیز کم ارزشیه...اینا تنها گنجی یه که من دارم...
مرد(با تحقیر): بهتره این گنج مال خودت باشه...
مرتضی: یعنی نمی خواین عینکو بدین؟
مرد: نمی شه پسرجون.
مرتضی(عصبانی): شما چرا این همه خسیسین... می دونم لج کردین... چون می دونین من به این عینک نیاز دارم می خواین منو اذیتم کنین... چی می شه یکی از اون عینکها رو بدین به من... فقط واسه یه روز... می خوام مادربزرگم ببینه دنیا از پشت عینک چه جوریه!
مرد در کشوی میز مقابلش را باز کرده و نایلونی را از دورن آن برداشته و روی میز می گذارد.مرتضی با دیدن این نایلون بق می کند. چرا که درون آن همان عینک قهوه ای وجود دارد که شیشه هایش به شدت شکسته اند.(اما چهارچوبش سالم است)
مرتضی (عصبانی): حالا راحت شدین؟ این همه خسیس بازی در آوردین آخرش هم عینک شکست...
مرد: اگه بخوای ... می تونی قابشو ورداری.
مرتضی:نه خیر... قاب خالی رو می خوام چیکار... بهتره همونو بزنین به چشاتون تا مردم وقتی شمارو می بینن به جای زهره ترک شدن یه ذره بخندن... یادتونه اون روز بهتون گفتم شما خیلی مهربونین ... دروغ گفتم خواستم سرتون شیره بمالم تا عینکو بدینش به من ... کاش به جای مادربزرگ من شما کور می شدین و دو تا عینکو علاف خودتون نمی کردین.
سپس با ناراحتی از مغازه خارج می شود. مرد در حالی که متعجب است می گوید:
مرد: پسرجون تیله هات!
مرتضی چند قدم بیشتر برنداشته بود که برگشته و با مکث به مرد خیاط می گوید:
مرتضی: باشه... شاید یه روزی هم شیشه هاشو بخرم.

13- داخلی _ خانه مادربزرگ _ روز(ادامه)
مادر بزرگ هنوز در رختخواب مندرسش آرام گرفته. مرتضی وارد کادر شده و با خوشحالی به سراغ کمدی که در گوشه اتاق است می رود و می گوید:
مرتضی: مادربزرگ براتون عینک آوردم اما شیشه نداره... خنده دار مگه نه؟ مادربزرگ!...چرا چیزی نمی گین؟
از زاویه دید مرتضی مادربزرگ را می بینیم که هنوز در رختخواب است.
مرتضی (باخود) :مادر بزرگ هم که خوابه.
سپس با احتیاط مقوای سبز رنگی را از کشوی کمد برداشته و به حرفهایش ادامه می دهد:
مرتضی(آهسته): اشکالی نداره پولامو جمع می کنم یه روزی هم واسش شیشه می خرم... می دونین الان می خوام چیکار کنم(آهسته تر) نه نپرسین... چون چیزی نمی گم.
و سپس دو حلقه دایره را از مقوا جدا ساخته و درون چهارچوب عینک قرار می دهد. مرتضی خود را به مادربزرگ می رساند.دیدگان مادربزرگ بسته است. مرتضی عینک را بر چشم های مادربزرگ زده و دوباره او را صدا می نماید اما پاسخی نمی شنود. اشک در دیدگان مرتضی حلقه می زند. مرتضی می گوید:
مرتضی (با بغض): حالا دیگه می تونی دنیا رو سبز سبز ببینی!

لیلا نعمتی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید