عاقبت دبه کردن

191.jpgیکی بود به هر حمام که رفتی، چون بیرون آمدی حمامی را بگرفتی که تو رختی از آن من دزدیده‌ای. به جایی رسید که او را در هیچ حمامی نمی‌گذاشتند. روزی در حمامی رفت و چند کَس را گواه گرفت که هیچ شعبده نکند و هر بهانه‌ای بیاورد، دروغ باشد.

چون در حمام رفت، حمامی تمامت جامه‌های او را به خانه خود فرستاد. مرد از حمام بیرون آمد، دعوی نتوانست کرد. غلاف شمشیر و تیردان را برهنه در میان بست و گفت: ای مسلمانان، من دعوی نمی‌توانم کرد. اما از این حمامی بپرسید که من مسکین چنین به حمام او آمدم؟

عبید زاکانی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید