روز مبادا

1567.jpgشنیدم که یکی حاکم پر هیبت و پر شوکت و پر نخوت و پر پول و شکم سیر، روان شد پی نخجیر، به صد مرد و به صد اسب و به صد جار و به صد جیر، به صد همسفر پیر.

خلاصه که یکی روز تلف گشت، به صد کوه و به صد دشت و همی گشت و همی گشت و دریغ از بزکی لاغرکی آهوکی تا که شود صید به تیر ستم شاه قدر قدرت دستان.

چو روزی سپری گشت و رمق از تن شاهانه برون گشت و بسی گشنگی و تشنگی و خستگی و ضعف فزون گشت، بگشتند پی جا و مکانی و دهی را که در آن سوی یکی تپه نهان بود بدیدند و برای شب شاهانه گزیدند.

پس از میل غذایی و از آن اطعمه و اشربه‌ها بلع کذایی، بگفتند که اهل ده خسته، بیایند و ببینند که آن‌جا که نشسته، که یک ظرف پر از پسته شکسته، پس از آن که یکی بال و پر مرغ کبابی بشکسته.

پس از آمدن خیل رعایا، به صد تحفه و صد شعر و هدایا، به دل فحش و به لب مدح و سنایا، نشستند حضور ملک ملک فلان کشور بهمان.

ملک دید یکی مردک پیری بنشسته است در این جمع و سپس گفت که ای پیر، بگو خاطره‌یی تا که کنی خاطر میمون شهنشاه مفرح.

بگفتا که اگر خاطره‌یی خوب تو خواهی اخوی پیرتر از من بود و خاطر او پر ز حکایات بدیع است. بگو تا که به خدمت رسد و نقل نماید.

بفرمود برادر برسد خدمت و او هم برسید و همه دیدند که پیری چو کمانی به یکی پشت خمیده، همی خدمت سلطان برسیده.

ملک بار دگر خواسته اش گفت. بگفتا اخوی، گر که شما طالب فیضید، بگویید پدر را که بیاید که بود معدن شکر ز حکایات لطیف و ز قضایای گهربار و سخن‌های درر بار.

بدو گفت: مگر عمر پدر هست به دنیا؟!

بگفتا که بله! لیک به صد زحمت بسیار.

بفرمود پدر را برسانند به خدمت. پس از مدت و اندی، یکی پیر چروکیده که در خشت دو صد عکس که در آینه پیداست همی دیده و بس سردی و گرمی زمان‌ها بچشیده، ز در آمد و بنشست به سختی و به زحمت به حضور ملک ملک حکایت.

ملک گفت: که ای پیر! مرا رای ملوکانه بر این است که از جمله حکایات تو امشب ببرم لذت و قدری بکنم خاطر خود شاد و مفرح.

چنین گفت همان زال چروکیده که ای شاه! مرا هیچ نمانده است دماغی و دلی تا که کنم نقل حکایات و روایات و بود خون به دل و لب به شکایات.

بپرسید ملک چیست مگر رنج تو ای پیر دل آگاه؟

بگفتا که مرا مادر پیری است که بس تنگ گرفته است به من زندگیم را.

یکی تکه زمینی بودش در دل صحرا، بگویم که بده تا که کنم کار و در آرم من از آن رزق حلالی و کنم شکر خدا را و رسانم من از آن فایده‌هایی پسرانم و شما را، بگوید که کمی صبر نما تا که کنم فکر به فردا.

تعجب بنمودند بسی حضرت سلطان و بپرسید مگر مادر تو هست به دنیا؟ بگفتا که بله! گفت: بیارید ورا تا که ببینیم. چه دنیای عجیبی است! حکایات غریبی است!

برفتند و زمانی بگذشت و پس از آن با سبدی پیرزنک را به حضور ملک ملک نشاندند.

ملک دید یکی پیرزنی گوش گرانی که دگر دیده و دستش نه به کار است و فقط غر زند و نق زند و کفر همه را به در آرد به در آمد.

ملک گفت که مادر ز چه رو تکه زمینت ندهی تا پسرت کار کند، پول در آرد و به زخمی زند و هم به تو و هم پسرانش برساند؟

بگفتا که مگر مغز خری میل نمودم که چنین کار خطایی بنمایم که بود از پس صد سال دگر روزی و سالی که رسد در بدنم پیری و کوری و دگر هیچ کسی نیست در آن وقت که دست من بیچاره بگیرد و بود اسم چنین روز همان روز مبادا و نگه داشته‌ام قطعه زمینم که فروشم به همان روز مبادا و سپارم پس از آن عمر به شادی و خوشی، راحت و زیبا و فریبا!

وحید شریفی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید