بیچاره جولاه

298.jpgجُحی بر دهی رسید و گرسنه بود. از خانه‌ای آواز تعزیتی شنید. آنجا رفت. گفت: شکرانه بدهید تا من این مرده را زنده سازم. کسان مرده او را خدمت به جای آوردند. چون سیر شد، گفت: مرا به سر این مرده برید.

آن جا برفت. مرده را بدید. گفت: این چه کاره بود؟ گفتند: جولاه{ریسنده و نسّاج}، انگشت در دندان گرفت و گفت: آه دریغ، هرکس دیگری که بودی درحال زنده شایستی کرد اما مسکین جولاه، چون مُرد، مرد.

عبید زاکانی

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید