انتقام جشن پتو

1947.jpgبچه ها داخل سنگر بودند و هر کس چیزی می‌گفت. آن قدر داخل سنگر را شلوغ کرده بودیم که صدا به صدا نمی رسید میخواستیم برای یکی از بچه ها که اسمش یوسفی بود جشن پتو بگیریم ناگهان یکی گفت: «آماده باشید! یوسفی الان میرسد». سریع لامپ ها را خاموش کردیم طوری که هیچ چیزی معلوم نبود. صدای پای یوسفی را شنیدیم. همه آماده باش بودیم تا یک جشن پتوی مفصل بگیریم.

تا وارد شد، به او امان ندادیم و با یک یا علی پتو را کشیدیم روی صورتش و همه با یک هورا ریختیم سرش، یکی میپرید روی پتو، یکی قلقلک می‌داد و ... . بچه ها با خنده میگفتند: «محمد رضا! دیگه برای کسی جشن پتو نگیری ها». چند دقیقه گذشت و هیچ صدایی از محمدرضا شنیده نمی شد. یکی از بچه ها لامپ را روش کرد و گفت: «بابا! بچه مردم را کشتید». بچه های رزمنده یکی یکی رفتند عقب دیدیم که کسی که زیر پتوست دارد تکان میخورد، دوباره ریختیم سرش و کلی جیغ و داد کردیم.

در همین حین محمد رضا یوسفی وارد سنگر شد و گفت: «فرمانده آمده توی سنگر؛ آن وقت شما جلوی حاج آقا دارید شلوغ کاری میکنید! از فرمانده هم خجالت نمی کشید!» صدای نفس کشیدن بچه ها نمی آمد. همه ترسیده بودیم. مانده بودیم چه بگوییم، پتو را زدیم کنار. دیدیم حاج آقا حجتی (فرمانده) افتاده روی زمین. او بلند شد و گفت: «واقعا خسته نباشید!»

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.

 

کد امنیتی
این سوال برای آزمایش کردن شما است که آیا شما یک بیننده واقعی ( انسان ) هستید و یا یک رایانه برای ساخت اسپم .
کپچا تصویری
کارکترهایی که در تصویر نمایش داده میشوند را وارد کنید