گفت و شنود

هنر هشتم

3128.jpgای بی هنر بكوش كه صاحب هنر شوی / «تا راهرو نباشی كی راهبر شوی؟» / دست از مسِ تلاش، چو بیچاره‌ها بشوی / باید كه پاچه‌خار شوی تا كه زر شوی / داری اگر هوای رسیدن به پُست و میز / باید که خاک درگه یك بی‌پدر شوی

خبر خوش

3127.jpgپرستار از اتاق عمل بیرون آمد و به آقایی که با نگرانی منتظر بود، گفت؛ مژده، مژده، خدای مهربان به شما یک فرزند سالم و تپل و مپل عنایت فرموده است. طرف گفت؛ هیس! خواهش می‌کنم به همسرم نگوئید تا خودم این خبر خوش را به او بدهم!

زانو

3124.jpgشتری در حال عبور از رودخانه بود و یک شغال که خیلی گرمش شده بود از او پرسید؛ عمق رودخانه چقدره؟ شتر جواب داد؛ تا زانو و شغال با خوشحالی وسط آب پرید ولی آب از سرش گذشت و در حال غرق شدن به شتر گفت؛ نامرد! مگه نگفتی عمق آب تا زانو بیشتر نیست؟ و شتر گفت؛ احمق! زانو داریم تا زانو! من با این بزرگی هم دارم غرق میشم، چه برسد به تو که نیم‌وجب هم قد و بالا نداری!

ارّه

3122.jpgمی‌گویند پادشاه سعودی جد خود ابولهب را به خواب دیده که به او گفته است؛ این چه حالتی است که گیر کرده‌ای؟ چرا حرکت نمی‌کنی؟ برای من و ابوسفیان و ابوجهل نزد اهل جهنم آبرو نگذاشته‌ای؟ و ملک سلمان گفته است؛ ای جد بزرگ! روی ارّه نشسته‌ام! نه راه پس دارم و نه راه پیش! و ابولهب پرسیده؛ روی ارّه؟! پس آنقدر بشین تا جون از همه جات در ره.

جانفشانی!

3121.jpgیارو می‌گفت؛ خیلی‌ها حاضرند به خاطر من بمیرند! پرسیدند از کجا می‌گویی؟ گفت؛ همین امروز یکی را دیدم که به من گفت حاضرم بمیرم که ریخت نحس تو را نبینم!