گفت و شنود

پوست هندوانه

3234.jpgشخصی به دوستش گفت؛ دیشب تو را در خواب دیدم که سوار بر ابرسفید بودی و لباس بسیار زیبایی به تن داشتی و رفیقش حسابی ذوق‌زده شده بود ولی ناگهان کسی که خواب دیده بود گفت؛ اما به جای کلاه، پوست هندوانه روی سرت بود. رفیقش گفت؛ تو بیجا کردی که خواب مرا دیدی و طرف گفت؛ خودت بیجا کردی که به خواب من آمدی!

خوش‌خیال!

3233.jpgیارو از پشت‌بام یک برج 20 طبقه به پائین پرت شده بود، وقتی به طبقه پنجم رسید با خودش گفت؛ خب! تا اینجا که به خیر گذشت و هنوز زنده‌ام!

قرمز و آبی

3232.jpgمی‌گویند گماشته یکی از خان‌ها روکش قرمز و آبی در شیر دستشویی را جابه‌جا کرده بود و خان که بدجوری از آب داغ آسیب دیده بود با عصبانیت او را دنبال کرد، یکی پرسید، حالا ولش کن! مگه چه اتفاقی افتاده که اینقدر عصبانی شده‌ای؟ و خان که خجالت می‌کشید به اصل ماجرا اشاره کند، با عصبانیت جواب داد؛ آخه شما چه می‌دونید که کجای آدم می‌سوزه!

شرط چاقو!

3220.jpgیارو هندوانه‌فروشی را رها کرده و بادکنک می‌فروخت، اما بعد از مدتی ورشکست شد. علت را جویا شدند، معلوم شد که بادکنک‌ها را هم به شرط‌چاقو می‌فروخته است!

خسته نباشی!

3215.jpgشخصی سوار الاغ در حال عبور بود که یکی از رهگذران گفت؛ خسته‌نباشی! و یارو جواب داد؛ من که سوار الاغ هستم و خسته نمی‌شوم! و رهگذر گفت؛ من هم به الاغ گفتم خسته نباشی!