گفت و شنود

سرعت !

311.jpgافسر راهنمايي، راننده اي را متوقف كرد و گفت 180 كيلومتر سرعت داشتي. راننده گفت؛ 180 كيلومتر؟ جناب سروان، من فوقش 150 كيلومتر مي رفتم! افسر گفت 150 كيلومتر هم خيلي زياده و يارو گفت؛ ببخشيد منظورم اين است كه 100 كيلومتر مي رفتم. اصلا 80 كيلومتر و شايد هم 50 كيلومتر و... افسر با دلسوزي گفت؛ مواظب باش! اينطوري كه داري سرعت كم مي كني، الان يكي از عقب بهت مي زنه!

دندونه !

309.jpgيارو به رفيقش گفت؛ الان چند روزه كه دارم از غصه دق مي كنم! رفيقش پرسيد؛ چرا؟! مگه چي شده؟! يارو گفت؛ دندونه شونه ام شكسته، رفيقش گفت؛ اينكه غصه نداره! با بقيه دندونه ها سرت رو شونه كن! و يارو گفت؛ آخه اوني كه شكست، آخرين دندونه بود! و رفيقش فكري كرد و گفت؛ فلان فلان شده تو كه اصلاً مو نداري!

خرس

307.jpgشخص پپه و خل و چلي كه ادعا مي كرد شكارچي ماهري است، براي دوستانش تعريف مي كرد و مي گفت؛ ديروز در جنگل يك خرس بزرگ شكار كردم. دوستانش كه مي دانستند يارو خالي مي بندد پرسيدند از كجا معلوم كه راست بگويي؟ و يارو دم يك خرس را به آنها نشان داد! دوستانش گفتند؛ پس سرش كو؟ و يارو گفت؛ قبل از من بريده بودند!

جن !!

306.jpgشخص قالتاقي داشت از كنار يك جن رد مي شد، تا چشم جن به او افتاد، زير لب گفت؛ بسم الله، اعوذ بالله... اين ديگه كيه؟!

ساعت

305.jpgراننده اي كه ماشينش در تصادف له و لورده شده بود، كنار خيابون نشسته و مي گفت؛ ديدي چه خاكي بر سرم شد! ماشينم درب و داغون شده! افسر راهنمايي بهش گفت؛ اينقدر به خاطر ماشينت سر و صدا مي كني كه انگار متوجه نيستي دست چپت قطع شده؟ و يارو كه داغ دلش تازه شده بود؛ فرياد زد؛ آخ ساعت مچي ام!!