کوتاه نوشت

پيرمرد و دختر

فاصله دختر تا پير مرد يک نفر بود ؛ روي نيمکتي چوبي ؛ روبه روي يک آب نماي سنگي .
پيرمرد از دختر پرسيد :
- غمگيني؟
- نه .
- مطمئني ؟
- نه .
- چرا گريه مي کني ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نيستم .
- قبلا اينو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم .
- راست مي گي ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پيرمرد را بوسيد و به طرف دوستاش دويد ؛ شاد شاد.
چند دقيقه بعد پير مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کيفش را باز کرد ؛ عصاي سفيدش را بيرون آورد و رفت !!!

نيکي ها به ما باز مي گردند

پسر به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود که از او خبري نداشتند ...

مادرش دعا مي کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضاي خانواده اش نان مي پخت و هميشه يک نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه که از آن جا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آن جا مي گذشت و نان را بر مي داشت و به جاي آن که از او تشکر کند مي گفت:

هر کار پليدي که بکنيد با شما مي ماند و هر کار نيکي که انجام دهيد به شما باز مي گردد !!!

فاصله

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند اما پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

خانم زيبا و فرشته

خانم ميان سالي سکته قلبي کرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي زير تيغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانيکه بي هوش بود فرشته اي را ديد.

از فرشته پرسيد: آيا زمان مردنم فرا رسيده است؟

فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز ديگر فرصت خواهي داشت.

بعد از به هوش آمدن براي بهبود کامل خانم تصميم گرفت که در بيمارستان باقي بماند. چون به زندگي بيشتر اميدوار بود، چند عمل زيبايي انجام داد. جراحي پلاستيک، ليپساکشن، جراحي بيني، جراحي ابرو و … او حتي رنگ موي خود را تغيير داد.

خلاصه از يک خانم ميان سال به يک خانم جوان تبديل شد!

از فرصت ها استفاده کنيد!

مردي با اسلحه وارد يک بانک شد و تقاضاي پول کرد.

وقتي پولهارا دريافت کرد رو به يکي از مشتريان بانک کرد و پرسيد : آيا شما ديديد که من از اين بانک دزدي کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجي کرد که نزديک او ايستاده بودند و از آنها پرسيد: آيا شما ديديد که من از اين بانک دزدي کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من نديدم ؛ اما همسرم ديد!