کوتاه نوشت

دختر فداکار

همسرم با صداي بلندي کفت : تا کي ميخواي سرتو توي اون روزنامه فروکني؟ ميشه بياي و به
دختر جونت بگي غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناري انداختم و بسوي آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده مي آمد. اشک در چشمهايش پر شده بود.

ظرفي پر از شير برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختري زيبا و براي سن خود بسيار باهوش بود.

گلويم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمي خوري؟

فقط بخاطر بابا عزيزم. آوا کمي نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهايش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، مي خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو مي خوردم. ولي شما بايد.... آوا مکث کرد.

حکايت بهلول و آب انگور

روزي يکي از دوستان بهلول گفت: اي بهلول! من اگر انگور بخورم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: اگر بعد از خوردن انگور در زير آفتاب دراز بکشم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره اي بگذاريم و آن را زير نور آفتاب قرار دهيم و بعد از مدتي آن را بنوشيم حرام مي شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداري آب به صورت تو مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداري خاک نرم بر گونه ات مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله اي گلي ساخت و آن را محکم بر پيشاني مرد زد!

ظرفيت انسان ها

مردي از دست روزگار سخت مي ناليد. پيش استادي رفت و براي رفع غم و رنج خود راهي خواست.استاد ليوان اب نمکي را به خورد او داد و از مزه اش پرسيد؟
آن مرد آب را به بيرون از دهان ريخت و گفت: خيلي شور و غير قابل تحمل است.
استاد وي را کنار دريا برده و به وي گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسيد؟
مرد گفت: ...
خوب است و مي توان تحمل کرد.

استاد گفت شوري آب همان سختي هاي زندگي است. شوري اين دو آب يکي ولي ظرفشان متفاوت بود. سختي و رنج دنيا هميشه ثابت است و اين ظرفيت ماست که مزه انرا تعين مي کند پس وقتي در رنج هستي بهترين کار بالا بردن ظرفيت و درک خود از مسائل است.

کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگيني وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگين خود را روبروي دانشجويان خود روي ميز گذاشت.
وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسيد که، آيا اين ظرف پر است؟
و همه دانشجويان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه...

ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپ هاي گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.

تاجر ميمون و مردم طماع

روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستايي‌ها اعلام کرد که براي خريد هر ميمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستايي‌ها هم که ديدند اطراف‌شان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت 20 دلار از آنها خريد ولي با کم شدن تعداد ميمون‌ها روستايي‌ها دست از تلاش کشيدند. به همين خاطر مرد اين‌بار پيشنهاد داد براي هر ميمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستايي‌ها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتي موجودي باز هم کمتر و کمتر شد تا روستايي‌ان دست از کار کشيدند و براي کشاورزي سراغ کشتزارهاي‌شان رفتند.