کوتاه نوشت

پيرمرد و صندوق صدقات

پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد. دست برد و از جيب کوچک جليقه‌اش سکه‌اي بيرون آورد. در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد: صدقه عمر را زياد مي‌کند، منصرف شد!!!

داستان مداد

رنجش

غروري بزرگ در جسمي کوچک

دزد و عارف

دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد که کلبه در خارج شهر واقع شده بود

عارف بيداربود او جز يک پتو چيزي نداشت .

او شب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت و نيمي ديگر را روي خود مي کشيد روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.

عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.