لطیفه و پيامک

اسم زن شیطان

شخصی از واعظی پرسید که زن ابلیس چه نام دارد. واعظ او را پیش خواند و در گوشش گفت: ای مردک ... من چه دانم؟ چون باز به مجلس آمد، از او پرسیدند که چه فرمود؟ گفت: هر که خواهد، از مولانا سؤال کند تا بگوید.

عبید زاکانی

زرنگ‌تر از موش

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند. او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام خورده بودم.

عبید زاکانی

شکستن تب و گردن

مولانا قطب الدین به عیادت بزرگی رفت. پرسید که چه مشکل داری؟ گفت: تبم می‌گیرد و گردنم درد می‌کند اما شکر که یک دو روز است تبم شکسته است اما گردنم هنوز درد می‌کند. گفت: دل خوش دار که آن نیز در این دو روز می‌شکند!

عبید زاکانی

گربهٔ تبر دزد

مردی تبری داشت و هر شب در مخزن می‌نهاد و در را محکم می‌بست. زنش پرسید چرا تبر در مخزن می‌نهی؟ گفت: تا گربه نبرد. گفت: گربه تبر چه می‌کند؟ گفت: ابله زنی بوده‌ای!‍ تکه‌ای گوشت که به یک جو نمی‌ارزد، می‌برد، تبری که به ده دینار خریده‌ام، رها خواهد کرد؟

عبید زاکانی

نردبان‌فروش

مردی با نردبان به باغی می‌رفت تا میوه بدزدد. صاحب باغ برسید و گفت: در باغ من چه کار داری؟ گفت: نردبان می‌فروشم. گفت: نردبان در باغ من می‌فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است هر کجا که بخواهم، می‌فروشم.

عبید زاکانی