لطیفه و پيامک

مسلمانی

خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟ گفت: من مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چه کار؟

عبید زاکانی

خواندن فکر

شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه‌اش بردند. از او پرسید که معجزه‌ات چیست؟ گفت معجزه‌ام این که هر چه در دل شما می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان که اکنون در دل همه می‌گذرد که من دروغ می‌گویم.

عبید زاکانی

هضم شده

حاکم نیشابور، شمس الدین طبیب را گفت: من هضم طعام نمی‌توانم کرد. تدبیر چه باشد؟ گفت: هضم شده بخور.

عبید زاکانی

تازه آمده‌ام

شخصی در خانهٔ مردی خواست نماز بخواند، پرسید که قبله کدام طرف است. گفت: من هنوز دو سال است که در این خانه‌ام. کجا دانم که قبله چون است.

عبید زاکانی

گم کرده

مردی انگشتری در خانه گم کرد. در کوچه می‌طلبید که خانه تاریک است.

عبید زاکانی