لطیفه و پيامک

یافت می‌نشود

دزدی در شب خانهٔ فقیری می‌جست. فقیر از خواب بیدار شد. گفت: ای مردک، آنچه تو در تاریکی می‌جویی، ما در روز روشن می‌جوییم و نمی‌یابیم.

عبید زاکانی

شاید نیاید

مردی با کمان بی‌تیر به جنگ می‌رفت که تیر از جانب دشمن آید، بردارد. گفتند: شاید نیاید. گفت: آن وقت جنگ نباشد.

عبید زاکانی

اهمیت گیوه

درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوهٔ او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.

عبید زاکانی

عرق

کسی تابستان از بغداد می‌آمد، گفتند: آن‌جا چه می‌کردی؟ گفت: عرق

عبید زاکانی

مسلمانی

خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟ گفت: من مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چه کار؟

عبید زاکانی