لطیفه و پيامک

اسب طلب‌کار

مردی را اسبی لاغر بود. گفتند: چرا این را جو نمی‌دهی؟ گفت: هر شب ده من جو می‌خورد.
گفتند: پس چرا چنین لاغر است؟ گفت: یک ماه جواَش در نزد من به قرض است.

عبید زاکانی

دزد بی‌تقصیر

استر طلحک بدزدیدند. یکی می‌گفت: گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی. دیگری گفت: گناه مهتر است که در طویله باز گذاشته است. گفت: پس در این صورت، دزد را گناه نباشد.

عبید زاکانی

تلقین مغرضانه

میان رئیس و خطیب ده دشمنی بود. رئیس بمرد، چون به خاکش سپردند، خطیب را گفتند: تلقین او بگوی. گفت: از بهر این کار دیگری را بخواهید که او سخن من به غرض می‌شنود.

عبید زاکانی

فرزند بزرگان

زن طلحک فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسید که چه زاده است؟ گفت: از درویشان چه زاید؟ پسری یا دختری. گفت: مگر از بزرگان چه زاید؟ گفت: چیزی زاید بی‌هنجارگوی و خانه برانداز.

عبید زاکانی

عمر بعد از مرگ

ظریفی مرغی بریان در سفرهٔ بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد. گفت: عمر این مرغ بریان، بعد از مرگ، درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

عبید زاکانی