لطیفه و پيامک

احسنت

شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد. رفیقش گفت: احسنت. تیرانداز برآشفت که به من ریشخند می کنی؟ گفت: نه. می گویم احسنت اما به مرغ.

عبید زاکانی

با اینکه نمی خوانم

شمس الدین مظفر روزی با شاگردان خود می گفت که تحصیل در کودکی می باید کرد. هر چه در کودکی به یاد گیرند، هرگز فراموش نشود. من این زمان، پنجاه سال باشد که سورۀ فاتحه به یاد گرفته ام و با وجود این که هرگز نخوانده ام، هنوز به یاد دارم.

عبید زاکانی

همه را بپوش

سلطان محمود در زمستان سخت، به طلحک گفت که با این جامهٔ یک‌لا در این سرما چه می‌کنی که من با این همه جامه می‌لرزم.
گفت: ای پادشاه، تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت: مگر تو چه کرده‌ای؟ گفت: هر چه جامه داشتم، همه را در بر کرده‌ام.

عبید زاکانی

ای کاش

مجد همگر زنی زشت‌رو در سفر داشت. روزی در مجلس نشسته بود، غلامش دوان دوان بیامد که ای خواجه، خاتون به خانه فرود آمد. گفت: کاش خانه به خاتون فرود آمدی.

عبید زاکانی

به همين مي‌خندم

شخصي مهماني را در زير خانه خوابانيد. نيمه‌شب صداي خندهٔ وي را در بالاخانه شنيد.
پرسيد كه در آنجا چه مي‌كني؟ گفت: در خواب غلتيده‌ام. گفت: مردم از بالا به پايين مي‌غلتند، تو از پايين به بالا غلتي؟ گفت: من هم به همين مي‌خندم.

عبيد زاكاني