لطیفه و پيامک

دوستی نسیه

هارون به بهلول گفت: دوست‌ترین مردمان در نزد تو کیست؟ گفت: آن که شکمم را سیر سازد. گفت: من سیر می‌سازم، پس مرا دوست خواهی داشت یا نه؟ گفت: دوستی نسیه نمی‌شود.

عبید زاکانی

خوردن و بردن

شخصی در باغ خود رفت. صوفی و خرسی را در باغ دید. صوفی را می‌زد و خرس را هیچ نمی‌گفت. صوفی گفت: ای مسلمان من آخر از خرس کمتر نیستم که مرا می‌زنی و خرس را نمی‌زنی. گفت: خرس مسکین می‌خورد و می‌رود، اما تو می‌خوری و می‌بری.

عبید زاکانی

گول زدن نکیر و منکر

مردی در حالت جان دادن افتاد. وصیت کرد که در شهر، کرباس پاره های کهنه پوسیده بطلبند و کفن او سازند. گفتند: غرض از این چیست؟
گفت: تا چون منکر و نکیر بیایند، پندارند که من مردۀ کهنه ام، مزاحم من نشوند.

عبید زاکانی

سجدۀ سقف

شخصی خانه به کرایه گرفته بود. چوب های سقفش بسیار صدا می کرد. به صاحب خانه برای تعمیر آن سخن به میان آورد. پاسخ داد که چوب های سقف ذکر خدا می کنند. گفت: نیک است اما می ترسم این ذکر منجر به سجود شود.

عبید زاکانی

تخفیف

شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزد سیری شکم و اصرار بدان داشت که غلام هم اندکی تخفیف دهد. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه و پنجشنبه را هم روزه می دارم.

عبید زاکانی