لطیفه و پيامک

خانهٔ ما

جنازه‌ای را بر راهی می‌بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در این‌جا چیست؟ گفت: آدمی. گفت: کجایش می‌برند؟ گفت: به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب، نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه سیم، نه بوریا، نه گلیم. گفت: بابا با این حساب به خانهٔ ما می‌برندش.

عبید زاکانی

بهانه

یکی اسبی از دوستی به امانت خواست. گفت: اسب دارم اما سیاه است. گفت: مگر اسب سیاه را نمی‌شود سوار شد؟ گفت: چون نخواهم داد، همین قدر بهانه بس است.

عبید زاکانی

قسم دروغ

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟ گفت: دلالان را. گفتند: چرا؟ گفت: از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

عبید زاکانی

خواص نام آدم و حوّا

واعظی بر منبر می‌گفت که هر که نام آدم و حوا نوشته در خانه آویزد، شیطان بدان خانه در نیاید. طلحک از پای منبر برخاست و گفت: مولانا شیطان در بهشت در جوار خدا به نزد ایشان رفت و بفریفت، چگونه می‌شود که در خانهٔ ما از اسم ایشان پرهیز کند؟

عبید زاکانی

شوهر چهارم

زنی که سر دو شوهر خورده بود، شوهر سیّمش رو به مرگ بود. برای او گریه می‌کرد و می‌گفت: ای خواجه به کجا می‌روی و مرا به که می‌سپاری؟ گفت: به چهارمین.

عبید زاکانی