لطیفه و پيامک

بیماری گرسنگی

قلندری نبض به طبیب داد. پرسید که مرا چه رنجی است؟ گفت: تو را رنج گرسنگی است و او را به هریسه مهمان کرد. قلندر چون سیر شد، گفت: در تکیّهٔ ما ده یار دیگر همین رنج دارند.

عبید زاکانی

سرکهٔ هفت ساله

رنجوری را سرکهٔ هفت ساله تجویز کردند. از دوستی بخواست. گفت: من دارم اما نمی‌دهم. گفت: چرا؟ گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی، سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.

عبید زاکانی

عاقل اینجا نمی‌ماند

صاحب دیوان، پهلوان عوض را گفت: یکی را که عقلی داشته باشد، می‌خواهم به جایی فرستاد. گفت: ای خواجه، هر که را عقل بود، از این خانه بیرون رفت.

عبید زاکانی

درد عجیب

مردی پیش طبیب رفت و گفت: موی ریشم درد می‌کند. پرسید که چه خورده‌ای؟ گفت: نان و یخ. گفت: برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می‌ماند و نه خوراکت.

عبید زاکانی

سؤال یخ

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که یخ سلطانیه سردتر است یا یخ ابهر؟ گفت: سؤال تو از هر دو سردتر است.

عبید زاکانی