خنده حلال

لباس‌های من یادت نره!

1972.jpgیکی از بچه های رزمنده هیکل کوچکی داشت. یکی از خصوصیات اخلاقی اش این بود که زیاد میخندید و خیلی شوخی میکرد، اما این شوخی به شکلی نبود که از حد بگذرد و باعث ناراحتی دیگران شود. یک سره تمام فکر و ذکرش این بود که دل بندگان خدا را شاد کند، آن روزها اتفاقات جالبی داخل اردوگاه افتاد.

انتقام جشن پتو

1947.jpgبچه ها داخل سنگر بودند و هر کس چیزی می‌گفت. آن قدر داخل سنگر را شلوغ کرده بودیم که صدا به صدا نمی رسید میخواستیم برای یکی از بچه ها که اسمش یوسفی بود جشن پتو بگیریم ناگهان یکی گفت: «آماده باشید! یوسفی الان میرسد».

افضل الساعات!

1948.jpgهمه بچه ها داخل چادر جمع شده بودند و یک سره میگفتند و میخندیدند. هر کس جمله جالبی میگفت تا بچه ها را شاد کند. یکی از بچه ها اصلا حواسش به صحبت های ما نبود؛ فکرش جای دیگری بود. ساکت و آرام گوشه ای به کوله پشتی اش تکیه داده بود و با خودش فکر میکرد.

نذر

1946.jpgبعضی ها نذرهایی می‌کنند که به جایی بند نیستند چند وقت پیش کسی گفت من نذر کردم حورالعین را ببوسم! گفتم غلط کردی. حورالعین دست تو نیست که او را ببوسی. تو باید برای چیزهایی که در اختیار توست نذر کنی. مثلا نذر کنی اسب حضرت عباس را نعل کنی! بعضی ها نذرهایی میکنند که آدم حیرت میکند.

دیوانه

1943.jpgدر کاشان دیوانه ای وقت نماز وارد مسجد شد و با صدای بلند به مردم گفت همه شما دیوانه‌اید! همه به او خندیدند. دیوانه گفت همه شما چه و چه هستید. باز همه خندیدند. آمد صف جلو و رو کرد به پیش نماز و گفت آقا! با تو بودم.