خنده حلال

بفرما عطر برادر!

2007.jpgچند ساعت به تحویل سال مانده بود. بچه ها توی حسینیه جمع شده بودند و قرار بود در تاریکی دعای توسل بخوانیم و بعد چراغها را روشن کنیم تا سال تحویل شود مجلس باحالی شده بود و بچه ها هر کدام در حال خودشان بودند و اشک می ریختند. مداح با امام زمان (عج) صحبت می کرد که: «آقا جان یک نظری هم امشب به مجلس ما داشته باش»

بیت المال است

2006.jpgیکی از رزمندگان شوخ طبع در زمان عملیات به سایر رزمندگان گفت: «بچه ها هر چه به دستتان رسید نخورید؛ خصوصاً تیر و ترکش. چون اینها بیت المال است و حساب و کتاب دارد. فردا باید جوابگو باشیم».

نفسم میگوید نخور!

1975.jpgیکی از بچه ها با اشتها و میل تمام مشغول خوردن بود و لابه لای لقمه هایی که می گرفت، هر وقت فرصت نفس کشیدن پیدا می کرد، خیلی جدی می گفت:«بزرگان ما میگویند یکی از راههای مبارزه با نفس آن است که هر چه او میگوید بکن، مخالف آن را عمل کنی؛ حتی اگر بگوید عبادت کن.

موتورسواری

1974.jpgفرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود و تقسیم وظایف میکرد و گروه ها یکی یکی توجیه می شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند و به یک رزمنده نوجوان گفت: «پاشو با آن موتور سریع برو عقب این پیغام را بده».

نماینده بی جنبه

1973.jpgیکی از بچه ها به خیال خودش میخواست با نماینده صلیب سرخ که آن روز در اردوگاه بود شوخی کرده باشد. پشت در مخفی شد و هیمن که صلیب سرخی میخواست وارد آسایشگاه شود جلویش در آمد و بلند گفت: «پخ!»